مقبره محمد بن عیسی از علمای شیعه

يكي از بخش هاي بحرين، منطقه دمستان است كه مركزآن قريه دمستان است. دراين روستا مسجد و مقبره عالمي شيعي به نام محمد بن عيسي ابورمانه هست كه داستان مشهوري دارد. درحدود 350 سال قبل درسال هاي پاياني دولت صفوي، اين منطقه مورد تاخت وتاز خوارج عمان قرارگرفت ودولت صفوي هم كه درآن زمان خود حال وروز خوبي نداشت، سپاهي فرستاد كه همه افراد آن درسال 1129 كشته شدند. درهمان زمان استعمار پرتغال سايه اش را روي بحرين انداخت وفرمانداربحرين، شخصي ستمكارودست نشانده بيگانگان شد كه به دشمني با اميرمومنان علي عليه السلام وعلاقمندان آن حضرت معروف بود. اتفاقا او معاون ووزيري داشت كه بيشترازرئيس خود با امام علي عليه السلام ودودمان وشيعيانش دشمن بود. اين دو نفر، همواره موجب مزاحمت وآزار وشكنجه مردم بحرين شده وآنان را كه به دوستي اهلبيت مشهوربودند با عوامل مختلف شكنجه مي كردند. وزيرتلاش زيادي داشت مردم را از شيعه بودن خارج كند. براي همين نقشه اي را تدارك ديد وروزي با يك اناردردست پيش والي رفت واناررا به او نشان داد وگفت اين انارشهادت مي دهد كه شيعه مذهبي دروغين است. والي اناررا گرفت وديد روي آن چيزي نوشته شده بود. والي حدس زد اين نوشته ها ساختگي نيستند . براي همين گفت : اين يك دليل روشن براي دروغي بودن مذهب شيعيان است. بعد دستورداد بزرگان شيعه بحرين جمع شدند وگفت با ديدن اين دليل روشن یا شما هم سني شويد يا مثل يهوديان ومسيحيان بايد جزيه و ماليات بدهيد. اگرنپذيريد همه تان را به قتل خواهم رساند. بزرگان شيعه كه نمي دانستند دربرابرآن انارچه بگويند سه روزمهلت گرفتند تا بعد جواب بدهند بعد با خودشان مشورت كردند ووقتي نتيجه اي به دست نياوردند تصميم گرفتند به امام زمان متوسل شوند ازبين همه، ده نفررا انتخاب كردند وازآن ده نفرسه نفررا برگزيدند تا هركدام يك شب براي دعا به بيابان بروند. شايد كه امام زمان برآنها ظاهرشوند واين گره بزرگ را بازكند. دردوشب دونفررفتند ولي خبرنشد، شب آخرمحمد بن عيسي مناجات و زاري زيادي كرد. سحرگاهان شنيد كسي گفت: چرا اين همه گريه مي كني محمد بن عيسي؟ ومحمدبن عيسي برگشت ومردي را ديد گفت: اي مرد به من كاري نداشته باش و برو كه من حرفم را جزبه امام زمانم نمي گويم. او  نمي دانست كه مخاطبش امام زمان است. مرد گفت: اي محمد بن عيسي من امام زمان تو هستم، حاجتت را بگو. محمد گفت: تواگرامام زمان من هستي خودت مي داني حاجت من چيست، امام زمان گفت: توآمده اي تا پاسخ قصه اناروزير را بگيري.

محمد بن عيسي دانست كه اوامام زمان است وخود را به پاي امام انداخت تا شيعيان را ازمرگ وخفت نجات دهد. امام به اوفرمود: اي محمد بن عيسي! وزير فرمانداردرخت اناري را درحياط خانه خود نشانده است. آن درخت چون به ثمررسيد، او قالبي را با گل به شكل اناري درست كرد وآن قالب را كه توخالي بود دو نصف كرد ودرديوار داخل آن دونصف قالب، همان كلمات را به صورت برجسته نوشت، آنگاه آن دونصف قالب را روي يكي ازانارهاي كوچك درخت گذارد وآنها را محكم بست. آن انار درميان آن دونصف قالب بزرگ شد تا درون قالب را پركرد ودرنتيجه آن نوشته هاي برجسته ديواره داخلي دونصف قالب، روي پوست انار قرارگرفت، رفته رفته با رشد انار، آن كلمات برپوست انار به طور طبيعي نقش بست، فردا كه روزموعود هست هنگامي كه نزد فرمانداررفتيد به او بگوپاسخ را جزدرخانه وزير بيان نمي كنم، چون به خانه وزيررفتيد، درطرف دست راست خانه وزير، بالا خانه اي هست. بگو جواب را نمي گويم مگردراين بالاخانه، دراين هنگام، وزيرخود را دربن بست مي بيند واصرارمي كند كه به بالاخانه نرويد، توهم اصرار تمام كن، به ناچار وزيرقبول مي كند هنگامي كه به بالاخانه رفتيد نگذارتا وزيرتنها برود وقتي داخل بالاخانه شديد، روزنه اي را مي بيني ودرميان آن كيسه سفيدي مي بيني. با عجله تمام آن كيسه را بردارودرميان آن، قالب نامبرده را كه از گل ساخته شده وبا آن نقشه خائنانه وزير، طراحي شده را بيرون بياور. نزد فرماندار بگذار وبه او بگو كه اين اناربه وسيله اين قالب به اين صورت درآمده است. درنتيجه فرماندار ازحيله وخيانت وزيرمطلع شده وحقانيت شما آشكار مي شود.اي محمد بن عيسي! به فرماندار بگو كه ما براي تصديق گفتارخود علامت ديگري داريم وآن اينكه داخل انارازخاكسترودود پراست، اگرقبول نداري،اين اناررا بشكن! دراين هنگام وزير، اناررا برداشته ومي شكند خاكستر ودود آن بيرون آمده وريش وصورت وزير را فرا ميگيرد.

                                                                                            

  بعضی گفته اند محمد بن عیسی به امام زمان (عج) عرضه داشت : ای مولای من ! چرا شما در این لحظات آخر و در پایان موعد مقررِ سه روزه  به ما شیعیان عنایت فرموده و پاسخ این معما را برای ما روشن فرمودید؟ در این هنگام حضرت پاسخ دادند : ای محمد بن عیسی ! شما خود برای حل این معما سه روز مهلت خواستید. اگر همان لحظه به من متوسل می شدید، همانجا شما را کمک  می کردم.

                                                                                                                     

محمد بن عيسي با چشم گریان به دست وپاي امام (عج) افتاد و تشكر كرد و به سوي رفقاي خود بازگشت وفرداي آن روز هنگام صبح مردم بحرين درمجلس فرماندار حاضرشدند، وقت پاسخ گويي شيعه ازدليل انار اعلام شد، محمد بن عيسي آنچه را كه امام عصر(عج) به او دستورداده بود يكي پس ازديگري انجام داد تا آخرين مرحله كه درنزد فرماندارو وزيراناررا شكست وخاكستر ودود ميان انار به صورت وزيرپاشيد. فرمانداركه سخت مجذوب شده بود، گفت: «اي محمد بن عيسي! اين پاسخ را چه كسي به تو ياد داد؟» محمد بن عيسي گفت: امام وحجت زمان عليه السلام به من آموخت. فرماندارگفت امام زمان كيست؟ محمد بن عيسي گفت: امام زمان ما عليه السلام ازجانب خداوند، حجت روي زمين است.اودوازدهمين امام ماست. آنگاه اسامي همه ائمه عليهم السلام را يكي پس ازديگري برشمرد تا به صاحب الامر(عج) رسيد. فرمانداردربرابر اين علامت ها تسليم وشيعه شد و وزير ملعون را اعدام كرد. ازآن پس به شيعيان بحرين بسيار محبت كرد.