داستانهای شگفت (1)  

داستانهای شگفت (1)    

Imageمجموعه داستانهای تصویری برگرفته از کتاب ارزشمند آیت الله دستعیب

با موضوعات: آب آشامیدنی در میان دریا، دادرسی از محتضر، سوگواری حیوانات و ...

 

 

آب آشامیدنی در میان دریا

بدهی سادات به حساب حضرت علی (ع)

دادرسی از محتضر

دادرسی حضرت حجة (عج)

نصیب شدن طی الارض

وظایف ششگانه زنها و رویای صادقانه

روشنایی شمع دوام می یابد

سوگواری حیوانات

رویای صادقانه

داستانهای شگفت (2)

  چاپ ايميل

Imageمجموعه داستانهای تصویری برگرفته از کتاب ارزشمند آیت الله دستعیب با موضوعات آماده شدن مقدمات زیارت کربلا، عنایت علوی، هدیه نشانه قبولی زیارت و ...

دانلود در ادامه مطلب

 

 

آماده شدن مقدمات زیارت کربلا

عنایت علوی 1

عنایت علوی 2

عنایت و صله امام رضا (ع)

فریادرسی از درمانده بیابان

هدیه نشانه قبولی زیارت

کوری چشم به واسطه کور کردن چشمه

لطف خداوند و ناسپاسی بنده

نور افشانی ضریح حضرت علی (ع)

شرافت علما

زنده شدن پس از مرگ

کرامت های عالمان خدمتگذار

 

مقدمه

هر فردی از جامعه اسلامی به میزان استعداد و کارایی خود، وظیفه خدمتگزاری به همنوعانش را بر عهده دارد; مثلا شخصی که در مقام کارگزاری و حاکمیت است، به دلیل برخورداری از «قدرت‏» و «حرمت و آبرو و شخصیت‏» ، کارایی زیادی در خدمت‏به مردم و رفع مشکلات آنان دارد . میزان خدمتی که مردم از هر شخص یا گروه اجتماعی انتظار دارند نیز محصول برداشت و تصوری است که از موقعیت اجتماعی آنان دارند . با این بیان، اگر بگوییم عالمان و آگاهان جوامع، سنگین‏ترین مسئولیت را در خدمتگزاری دارند، سخن گزافی نگفته‏ایم; بلکه این بیان، خود یک واقعیت اجتماعی از منظری دقیق و موشکافانه است .

در حدیث‏شریف نبوی می‏خوانیم که: «ان الله تبارک وتعالی لیسال العبد فی جاهه کما یسال فی ماله فیقول یا عبدی رزقتک جاها فهل اعنت‏به مظلوما او اغثت‏به ملهوفا; (1)

همانا خداوند از بنده خویش در مورد جاه و مقامش سؤال می‏کند، همان گونه که درباره مالش سؤال می‏کند . پس می‏فرماید: ای بنده من، به تو مقام دادم، آیا با آن مظلومی را یاری کردی یا به فریاد غمگینی رسیدی؟»

به این ترتیب، روشن می‏شود که رسول اکرم صلی الله علیه و آله نسبت‏به برخورداری از آبرو و شان اجتماعی حساب ویژه‏ای باز کرده و برای افرادی که دارای چنین عطیه‏ای هستند، مسئولیت زیادی ترسیم نموده است .

با همین رویکرد، باید بنابر توصیه امام صادق علیه السلام به برادران مؤمن و یاران همنشینش توجه زیادی داشته باشیم; چنان که حضرتش فرمود: «تنافسوا فی المعروف لاخوانکم وکونوا من اهله، فان للجنة بابا یقال له «المعروف‏» لا یدخله الا من اصطنع المعروف فی الحیاة الدنیا فان العبد لیمشی فی حاجة اخیه المؤمن فیوکل الله عزوجل به ملکین واحدا عن یمینه وآخر عن شماله یستغفران له ربه ویدعوان بقضاء حاجته ثم قال والله لرسول الله صلی الله علیه و آله اسر بقضاء حاجة المؤمن اذا وصلت الیه من صاحب الحاجة; در نیکی به برادران دینی خود علاقه‏مند باشید و اهل آن باشید . همانا بهشت دری دارد که به آن «معروف‏» گفته می‏شود و از آن داخل نمی‏شود، مگر کسی که در زندگی دنیا نیکی کند . به درستی که وقتی بنده برای رفع نیاز برادر مؤمن خود حرکت می‏کند، خدا دو فرشته را موکل او می‏گرداند; یکی در طرف راست و دیگری طرف چپ او که برایش از خدا طلب بخشش، و جهت‏برآمدن نیازش دعا می‏کنند . سپس فرمود: به خدا سوگند! هنگامی که حاجتمندی به مراد خود می‏رسید، پیامبر از خود او شادتر می‏شد .»

عالمان دین و مذهب شیعه، همواره شان، آبرو، موقعیت و داراییهای معنوی خود را در طبق اخلاص نهاده و در مسیر خدمت‏به خلق از آن استفاده کرده‏اند; البته برای طی این طریق، از مرور برخی نمونه‏های بارز در سیره و سخن آن پیشگامان عرصه دمت‏بی نیاز نخواهیم بود .

از اینرو، گوشه هایی از خدمات و یاری رساندن به نیازمندان در زندگی عالمان دین را مرور می‏کنیم .

شیخ جعفر کبیر (کاشف الغطاء) و حواله به امین الدوله

کاشف الغطاء بعد از آنکه مدتی در اصفهان ماند، می‏خواست از آنجا برود . برای همین از منزل بیرون آمد و سوار مرکب شد . در این وقت‏شخصی آمد و گفت: فقیرم . شیخ پاسخ داد: اکنون من سر راهم، کاش زودتر می‏آمدی . ولی سائل اصرار کرد، و شیخ گفت: برو به امین الدوله (حاکم اصفهان) بگو که شیخ می‏گوید صد تومان به من بده . سائل گفت: شاید ندهد . شیخ جواب داد: من همین جا سواره می‏مانم تا تو برگردی .

سائل به سرعت، خود را نزد حاکم رساند و قضیه را شرح داد . امین الدوله هم به ملازمانش گفت: هر چه زودتر صد تومان بیاورید . ملازمان کیسه‏ای آوردند و خواستند بشمارند، ولی امین الدوله گفت: نشمارید; چون اگر طول بکشد، شیخ خودش می‏آید و آن وقت‏باید زیاد بدهیم . به این ترتیب، کیسه را به او دادند و او خود را به شیخ رساند . شیخ هم کیسه را گرفت و صد تومان از آن را به فقیر داد و بقیه را بین فقرای شهر تقسیم کرد و آن وقت‏حرکت کرد . (2)

همچنین نقل شده که روزی کاشف الغطاء بعد از تقسیم کردن پول بین فقرا، به نماز ایستاد و یکی از فقرا که تازه مطلع شده بود، بین دو نماز وارد شد و تقاضای پول کرد . و شیخ که پولی نداشت، عذر خواست; ولی فقیر با بی‏ادبی آب دهان به محاسن او انداخت . در این لحظه شیخ برخاست و دامنش را به دست گرفت و بین صفوف جماعت گردش کرد و فرمود: هر کس ریش شیخ را دوست دارد، به فقیر کمک کند . مردم دامن او را از پول پر کردند و او همه را به فقیر داد . (3)

آقا سیدهاشم نجفی

آقا سید هاشم کسی است که نادرشاه به او عرض کرد: «آقا همت کرد که از دنیا گذشت و زهد اختیار کرد .» و او در مقابل گفته بود: «بلکه همت را نادر کرده که از آخرت گذشته است .»

زمانی که یکی از زائران امام علی علیه السلام به دلیل دزدیده شدن رهتوشه‏اش به حرم حضرت رفت و متوسل شد، سه بار پی‏درپی امیرمؤمنان علیه السلام را در خواب دید که وی را به سیدهاشم راهنمایی و ارجاع داد . وی نزد سید رفت و داستانش را توضیح داد . سید گفت: «صدق جدی امیرالمؤمنین; جدم امیرالمؤمنین راست گفته است .» فردا ظهر به مسجد بیا تا پول تو را بدهم .

منادی سید بین اهل نجف اعلام کرد که ظهر فردا مردم در مسجد حاضر شوند . مردم که می‏دانستند خبر مهمی است، از هر طبقه و گروهی در مسجد حاضر شدند . سید بر منبر رفت و بعد از شرح بدهی خود به فردی یهودی و اثر اخروی آن و متاثر کردن مردم، گفت:

ای مردم! خداوند از حق الناس نمی‏گذرد، اگرچه طلب یهودی از سید نجفی بوده باشد، پس چگونه خواهد بود اگر آن حق، خرجی زوار امام امیرالمؤمنین باشد . هر کس از کیسه این زائر غریب خبر دارد، به او رد کند . ناگاه شخصی برخاست و عرض کرد: آقا من خبر دارم و کیسه را به او می‏رسانم . سپس او را برد و مالش را برگرداند . (4)

آیت الله مرعشی نجفی

فرزند آیت الله مرعشی نجفی، حاج سید محمود مرعشی، می‏گوید: پس از رحلت پدرم، برای شرکت در مجلس ترحیمی که رهبر انقلاب تشکیل داده بود، به تهران رفتم . یکی از دوستان گفت: مرحوم آقا به وسیله من و تنی چند از بازاریهای تهران وجوه قابل توجهی در اول هر ماه حواله می‏فرمود و آن وجوه را من و دوستانم باید براساس لیستی که قبلا به ما داده‏اند، بین فقرا و مستمندان تقسیم کنیم . در آن فهرست، فقط آدرس منازلی در جنوب تهران و محلات فقیرنشین بود، اما نام صاحبان منازل و اشخاص در آن دیده نمی‏شد .

مرحوم آقا ما را مکلف کرده بود که پولهایی که می‏فرستند، به نشانیهای فوق بدهیم و هیچ‏گاه هم سؤال نکنیم که آنجا منزل کیست . شاید خیلی از صاحبان منازل هم نمی‏دانستند که این پول از کجا می‏رسد و از چه کسی حواله شده است . مرحوم آقا ما را قسم داده بودند تا زنده است هیچ کس حتی فرزندانش از این موضوع مطلع نشوند . ایشان بارها دستور می‏داد که نابینایان فقیر شهر قم یا اطراف را دعوت به صرف شام و یا ناهار کنند، ولی نگویند از جانب چه کسی است . آن وقت‏خود به پذیرایی از آنها می‏پرداخت و حتی کفشهای آنها را جفت می‏کرد و در جلو پایشان می‏گذاشت و آنها می‏رفتند، اما نمی‏دانستند که میزبانشان کیست . (5)

شیخ حسن علی نخودکی

فرزند مرحوم نخودکی می‏گفت: پدرم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی در کلیه ساعات روز و شب برای رفع حوائج نیازمندان و درماندگان آماده بود . روزی گفتم خوب است‏برای مراجعه مردم وقتی مقرر شود .

ولی ایشان فرمود: پسرم! «لیس عند ربنا صباح ولا مساء; پیش خدایمان روز و شب نیست .» کسی که برای رضای خدا به خلق خدمت می‏کند، نباید که وقتی را معین کند .

پدرم در ابتدای شبها پس از انجام فریضه، به نگارش پاسخ نامه‏ها و انجام خواسته‏های مراجعان مشغول بود و بعد به مطالعه می‏پرداخت . از نیمه‏های شب تا طلوع آفتاب به نماز و ذکر و نوافل و تعقیبات مشغول بود . پس از طلوع خورشید اندکی استراحت می‏کرد و بعد تا ظهر به ملاقات با مراجعان و ساختن دارو برای بیماران می‏پرداخت . عصرها هم برای تدریس به مدرسه می‏رفت و بعد به پاسخگویی به نیازمندان مشغول می‏شد .

در سال 1341 ق . یکی از سادات مشهد سجاده و رختخوابی به ایشان هدیه کرد . در جواب گفت: به خاطر سیادت شما سجاده را قبول می‏کنم، ولی به رختخواب نیازی نیست; چون بیست و پنج‏سال است که پشت و پهلو به بستر استراحت ننهاده‏ام .

رحم الله معشر الماضین

که به مردی قدم نهادندی

راحت جان بندگان خدا

راحت جان خود شمردندی (6)

محقق اعرجی

زمانی که همسر علوی محقق دید شوهرش در ضعف و ناتوانی است، از پول ریسندگی خود مقداری برنج عنبر بو همراه با اندکی گوشت مرغ تهیه کرد . وقتی غذای مذکور را نزد سید حاضر کرد، سید گفت: راستش را بگو، این غذا را به جهت اینکه شوهرت هستم درست کرده‏ای یا به خاطر سید و عالم بودنم؟

همسرش گفت: به خدا سوگند در تهیه این غذا جز رضای خدا نظر دیگری نداشتم . دیدم شما که از علمای آل محمد هستید، این گونه ناتوان شده‏اید، خواستم قوتی در بدن شما به وجود آید .

سید گفت: اجازه می‏دهی با این غذا هر طور بخواهم عمل کنم؟ وقتی همسرش تسلیم شد، سید اعرجی آنها را برای یتیمانی که در همان نزدیکی زندگی می‏کردند فرستاد و گفت: آیا این عده از یتیمان در تمام عمرشان چنین غذایی خورده‏اند؟ ... اگر آنها از این غذا بخورند به نفع من و تو است و قوت و نیرو از خدای تواناست; «لا حول ولاقوة الا بالله‏» (7)

شیخ انصاری

شیخ دستگیری فقرا را از وظایف حتمی خود می‏دانست . از جمله در بقعه پیر محمد، واقع در محله حیدر خانه دزفول، فقیری عاجز بوده و شیخ هر شب شام خود را به آن فقیر می‏داد و خود با شکم گرسنه می‏خوابید یا به اندک چیزی قناعت می‏کرد . (8)

یکی از مقلدان شیخ انصاری عبای زمستانی گرانبهایی به جناب شیخ هدیه کرد . ولی فردا در نماز جماعت‏شیخ را با همان عبای ساده قبلی دید . پرسید: پس آن عبا چه شد؟ شیخ گفت: آن را فروختم و دوازده عبای زمستانی ساده خریدم و به افراد نیازمند دادم . تاجر گفت: آقای من! عبا را مخصوص شما خریده بودم! پاسخ شیخ این بود: وجدانم نمی‏پذیرد که چنین عبایی بپوشم و عده‏ای عبای ساده هم نداشته باشند . (9)

سید ابوالحسن اصفهانی

آیت الله سید محمد باقر شهیدی می‏گفت: کرایه منزلم به تاخیر افتاد . جریان را به سید ابوالحسن اصفهانی که مرجع تقلید شیعیان بود، گفتم . فردای آن روز، فرزند سید کشته شد . مایوس شدم و با خود گفتم گرفتاری مانع می‏شود که سید به فکر ما باشد . اما در روز تشییع دیدم سید به طرف من می‏آید و تا به من رسید، وجهی جهت پرداخت کرایه در اختیارم گذاشت . (10)

آیت الله بروجردی رحمه الله

یک روز که آیت الله بروجردی رحمه الله از مسجد سلطانی برمی‏گشت، زنی که بچه‏ای شیرخوار در بغل داشت و دست چند بچه قد و نیم قد را هم گرفته بود، و چیز سیاه و بدبویی را به عنوان نان در دست داشت، جلویش را گرفت و گریه کنان گفت: «آقا! شما جانشین امام ما هستی . بچه‏ها این نان را چطور بخورند! . اگر شما به داد ما نرسید ما کجا برویم! بعد از چند ساعت معطلی، این نان را با قیمت گران به دست آورده‏ام ولی بچه‏هایم نمی‏توانند بخورند .»

آقا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، بعد از مقداری کمک مالی، گفت: امیدوارم بتوانم برای عموم فقرا کاری بکنم . وی به خانه آمد و بلافاصله بزرگان و تجار و متمکنان شهر را جمع کرد و با بیانات دلنشین، حس رافت و عطوفت آنان را تحریک کرد و گفت: دوست دارم این کمکها اساسی باشد .

در نتیجه، سرمایه‏ای فراهم و گندمی خریداری شد و نان ارزان قیمت و خوب در اختیار فقرا قرار گرفت و نیز کارگاه بافندگی دستی مفصلی هم برای بیکاران درست‏شد و جمع زیادی از معرض نابودی نجات یافتند . (11)

احمد بن حسن بن خالد برقی

احمد برقی، صاحب کتاب محاسن، می‏گوید: از طرف استاندار «کودکین‏» هر ساله ده هزار درهم حقوق داشتم و در کاشان هم ملکی خریده بودم که سالی ده هزار درهم مالیاتش بود . بعضی سالها مالیات را بابت‏حقوق حساب می‏کردم و با منشی استاندار «ابوالحسن مادرانی‏» هم هماهنگ می‏کردم . یک سال منشی استاندار غفلت کرد و مامور دنبالم آمد و مالیات خواست . من هم که در نهایت تنگدستی بودم، گفتم می‏روم و با ابوالحسن ملاقات می‏کنم تا امسال هم مالیات را بابت‏حقوقم حساب کند . وقتی حرکت کردم، پیرمردی عفیف النفس و ضعیف که چند زخم بر بدن داشت، نزدم آمد و با گریه گفت: به دادم برس . تو شیعه آل محمدی، من هم شیعه آل محمدم . بعضی حسودها نزد استاندار از من بدگویی کرده‏اند و او ابوالحسن مادرانی را فرستاده و مرا آن قدر زده که می‏بینی . تمام دارایی‏ام را هم گرفته است .

من به فکر فرو رفتم که گرفتاری خودم را بگویم یا گرفتاری او را . کتابی در گوشه اتاق بود، برداشتم و باز کردم، دیدم در اول آن روایتی از امام صادق علیه السلام نوشته است: «هر کسی برای حاجت‏برادر مؤمنش برای خدا حرکت کند تا نیاز مؤمن را روا و امرش را اصلاح کند، خدا کار او را اصلاح می‏کند .» فورا حرکت کردم و در مجلس ابوالحسن این آیه را خواندم: «وابتغ فیما آتاک الله الدار الاخرة ولاتنس نصیبک من الدنیا واحسن کما احسن الله الیک ولاتبغ الفساد فی الارض والله لایحب المفسدین‏» (12)

ابوالحسن متوجه شد و گفت: گویا کاری داری . من هم گفتم که به این مظلوم بیچاره تهمت زده‏اند . گفت: او را می‏شناسی؟ آیا از شیعیان است؟ گفتم: بلی از دوستان اهل بیت علیهم السلام است . دفترها را آوردند و همه اموال را برگرداندند . لباس شخصی‏اش را هم به او داد و به کار تجارتش باز گرداند . آن وقت‏بدون اینکه من حرفی بزنم، گفت: می‏خواهم به جای آن‏طلبی که از تو داریم (بابت مالیات)، حقوقت را بردارم . سپس به شکرانه این هدایت و راهنمایی، همان ده هزار درهم را هم به خودم باز گرداند . (13)

میرزای شیرازی

وقتی میرزا در آستانه وفات قرار گرفت، اطرافیان و دوستان در کنارش حاضر شدند . یکی از تاجرهایی که هر گاه میرزا به خاطر بخشش و انفاق دچار کمبود می‏شد از او قرض می‏کرد، نیز آنجا بود . وقتی نگاه میرزا به تاجر افتاد، گفت: می‏دانم چرا نگرانی، فکر می‏کنی اگر من بمیرم بدهی تو را چه کسی می‏دهد . اما می‏دانی من به چه فکر می‏کنم؟ فکر و نگرانی من از این است که اگر خدای سبحان به من بگوید: تو می‏توانستی مبالغ دیگری هم قرض کنی و به اسلام و تهیدستان خدمت نمایی، چرا چنین نکردی؟ چه جوابی خواهم داشت؟ (14)

پی‏نوشت:

1) مستدرک الوسائل، ج‏12، ص‏429 .

2) قصص العلما، ص‏193 .

3) فوائد الرضویه، ص‏73 و مردان علم در میدان عمل، ج‏1، ص‏243 .

4) دار السلام، ص‏494 .

5) بر ستیغ نور، ص‏66 و 68 .

6) نشان از بی نشانها، ص‏23 .

7) داستانهایی از زندگی علما، ص‏72، به نقل از روضات الجنات .

8) زندگانی شیخ انصاری، ص‏79 .

9) مردان علم در میدان عمل، ج‏7، ص‏143 .

10) نور علم، سال سوم، ش‏4، ص‏106 .

11) زندگانی آیت الله بروجردی، ص‏52; مردان علم در میدان عمل، ج‏3، ص‏152 .

12) قصص/77 .

13) آدابی از قرآن، آیت الله دستغیب، ص‏136; مردان علم در میدان عمل، ج‏2، صص 249 - 246 .

14) مردان علم در میدان عمل، ج‏7، صص 154 - 152 .

منبع : سایت حوزه

داستان توبه علی گندابی

داستان توبه علی گندابی

در منطقه ى گنداب همدان كه امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خور و دايم

الخمر به نام على گندابى .

او در عين اينكه توجهى به واقعيات دينى نداشت و سر و كارش با اهل فسق و فجور بود ،

ولى برخى از بعضى از مسايل اخلاقى در وجودش درخشش داشت .

روزى در يكى از مناطق خوش آب و هواى شهر با يكى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى

صرف چاى نشسته بود .

هيكل زيبا ، بدن خوش اندام و چهره ى باز و بانشاط او جلب توجه مى كرد .

كلاه مخملى پرقيمتى كه به سر داشت بر زيبايى او افزوده بود ، ناگهان كلاه را از سر

برداشت و زير پاى خود قرار داد و موهاش رو پريشون كرد و خودش رو سيلي زد ، رفيقش به

او نهيب زد : چه مى كنى ؟ جواب داد : اندكى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس

از چند دقيقه كلاه را از زير پا درآورد و به سر گذاشت . سپس گفت : اى دوست من ! زن

جوان شوهردارى در حال عبور از كنار اين قهوه خانه بود ،كه مرا با اين كلاه و قيافه

ديد شايد به نظرش مى آمد كه من از شوهرش زيبايى بيشترى دارم ، در آن حال ممكن بود

نسبت به شوهرش سردى دل پيش آيد : نخواستم با كلاهى كه به من جلوه ى بيشترى داده

گرمى بين يك زن و شوهر به سردى بنشيند .

 

در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شيخ حسن ، مردى بود باتقوا ، متدين ، و مورد

توجه . مى گويد : در ايام عاشورا در بعد از ظهرى به محله ى حصار در بيرون همدان

براى روضه خوانى رفته بودم ، كمى دير شد ، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته

بودند ، در زدم ، صداى على گندابى را شنيدم كه مست و لا يعقل پشت در بود ، فرياد زد

: كيست ؟ گفتم : شيخ حسن

روضه خوان هستم ، در را باز كرد و فرياد زد : تا الآن كجا بودى ؟ گفتم : به محله ى

حصار براى ذكر مصيبت حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) رفته بودم ، گفت : سال به 12

ماه همش روضه گفت :آخه امشب شب اول محرم است .ناگهان علي دويد به طرف دروازه و شروع

كرد سرش را به در كوبيدن و خودش ملامت كردن كه چرا شب اول محرم مشروب خورده براى من

هم روضه بخوان ، گفتم : روضه مستمع و منبر مى خواهد ، گفت : اينجا همه چيز هست ،

سپس به حال سجده رفت ، گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشين

وروضه بخوان و از مصيبت قمر بنى هاشم بخوان !

از ترس چاره اى نديدم ، بر پشت او نشستم ، روضه خواندم ، همين كه گفتم السلام عليك

يا ابا عبدالله او گريه ى بسيار كرد ، من هم به دنبال حال او حال عجيبى پيدا كردم ،

حالى كه در تمام عمرم به آن صورت حال نكرده بودم . با تمام شدن روضه ى من ، مستى او

هم تمام شد و انقلاب عجيبى در درون او پديد آمد !

فردا به بعضي گفتم علي گندابي عوض شده گريه كن امام حسينه مردم باور نكردند  رفتيم

در خونه شون كه از خوش بپرسن .زنش گفت رفته كربلا!!!

پس از مدتى از بركت آن توسل ، به مشاهد مشرفه ى عراق رفت ، امامان بزرگوار را زيارت

نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت .

در آن زمان ميرزاى شيرازى صاحب فتواى معروف تحريم تنباكو در نجف بود ، على گندابى

جانماز خود را براى نماز پشت سر ميرزا قرار مى داد ، مدتها در نماز جماعت آن مرد

بزرگ شركت مى كرد .

شبى در بين نماز مغرب و عشاء به ميرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنيا رفته ،

دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن كنند ، بلافاصله قبرى آماده شد ، پس از

سلام نماز عشا به ميرزا عرضه داشتند : آن عالم گويا مبتلا به سكته شده بود و به

خواست حق از حال سكته درآمد ،مردم به ميرزا گفتند علي خيلي وقته از سجده سربلند

نميكنه ، تكونش دادند ديدند مرده

{ميگفتند ميرزا به مردم گفته بود اون تو سجد ه از خدا خواسته بود اين قبر مال اون

بشه حالابميره و خدا همون موقع دعاش را مستجاب كرده بود} ميرزا دستور داد على

گندابى را در همان قبر دفن كردند !

***********

داستان توبه علی گندابی توسط حجةالاسلام مؤمنی در مسجد ارک تهران

رو از پایین دریافت کنید

دانلود سخنرانی

گفته های ناب عارف بالله مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی در مورد انتظار حضرت حجت (عج)

عارف بالله مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی(ره)

·    ظاهراً مي گوييم آقا مي آيد، ولي در حقيقت ما به خدمت حضرت مي رويم . ما به پشت ديوار دنيا رفتيم و گم شديم ، بايد از پشت ديوار بيرون بياييم تا ببينيم که حضرت از همان ابتدا حاضر بودند.

 

·       ما مثل بچه اي هستيم که پدرش دست او را گرفته است تا به جايي ببرد و در طول مسير از بازاري عبور مي کنند . بچه جلب ويترين مغازه ها مي شود و دست پدر را رها مي کند و در بازار گم مي شود و وقتي متوجه مي شود که ديگر پدر را نمي بيند . گمان مي کند پدرش گم شده است در حاليکه در واقع خودش گم شده است .  انبياء و اولياء ، پدران خلقند و دست خلايق را مي گيرند تا آنها را به سلامت از بازار دنيا عبور دهند . غالب خلايق جلب متاعهاي دنيا شده اند و دست پدر را رها کرده و در بازار دنيا گم شده اند . امام زمان (عج) گم و غايب نشده است ، ما گم و محجوب گشته ايم .

 

·    اگر انتظار کامل شود و محبت به حدّ کمال برسد طوري مي شود که حضرت را در ظاهر ببيند يا نبيند در يقين او اثر ندارد ، بلکه در همه وقت با قلب خود مشاهده مي کند . مثل پيامبر اکرم (ص) و اويس قرني که به ظاهر اصلاً يکديگر را نديدند ، اما هرگز از هم جدا نبودند . امام سجاد (ع) مي فرمايد : إنّ أهل زمان غيبته أفضل اهل کلّ زمان لإنّ الله ءاتاهم من العقل و الفهم و المعرفة حتّي صارت الغيب، عندهم بمنزلة المشاهدة : منتظرين واقعي در زمان غيبت ، برتر از اهل تمامي زمانها هستند زيرا آن قدر از جانب خدا عقل و فهم و معرفت پيدا کرده اند که غيبت و شهود براي آنها فرق نمي کند .

·    چشم به منزله عینک است وقدرت دید چیز دیگری است، گوش مانند سمعک است و قدرت شنوایی چیز دیگری است. آن که می بیندو می شنود همان امام زمان(عج) است. امام زمان (عج) نور ابصار الوریء یعنی نور چشمهای خلایق است ؛ چشـم که نمیتواند نور چشم راببینـد چشمت را ببند و بیرون نگرد.

·     سواری که از دور میی آید ، پیش از آنکه خودش برسد و دیده شود . گرد و غباری که از زیر پای اسبش بر می خیزد دیده می شود. گرد و غبار آشوبها و ناآرامی های جهان در روزگار ما ، خبر از نزدیک شدن فارس الحجاز یعنی امام زمان (عج) می دهد.

 

·    تا چشم كسي عادت به ديدن بديها وزشتي ها داشته باشد، خدا و اولياي اورا كه يك پارچه نوروخوبي وزيبايي اند نمي تواند ببيند ، بايد چشم را از ديدن بدي وزشتي پاك كرد تا خوبان را ديد!!!

 

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده در آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز

 

منبع : کتاب مصباح الهدی

حکایات اخلاقی 1

در مطالب زیر هر کجا نامی از راوی برده شده ، از قول جناب حاج حبیب الله بیگدلی خیاط نقل شده ایشان در عمر طولانی و با برکت خود خیاط لباسهای علما بوده اند .


حکایات در ادامه مطلب....
ادامه نوشته

حکایات اخلاقی 2

مطالب زیر گوشه کوچکی از  حکایات و درس های اخلاقی
 استاد حاج شيخ عبدالقائم شوشتری است .
این مطالب به همت یکی از شاگردان ایشان ( آقای سيد عباس موسوی مطلق ) جمع آوری و به همت انتشارت هنارس منتشر شده است .
 

حکایات در ادامه مطلب .......
ادامه نوشته

حکایات اخلاقی 3

شیر دادن با وضو
مرحوم حجة الاسلام دکتر هادي اميني فرزند علامه اميني مي گويد:
 مادر بزرگم ( مادر علامه اميني) يک روز آمده بودند منزل ما در نجف.
من مطالبي درباره زندگي علامه از ايشان پرسيدم. مادربزرگم به يکي از نکات عجيبي که اشاره کردند اين بود که مي گفت:

بقیه حکایات در ادامه مطلب.........

ادامه نوشته

حکایتهای اخلاقی 4

حکایاتی که در این بخش مطالعه می فرماييد همگی توسط استاد محمد علی مجاهدی ( از شاگردان جناب شيخ جعفر مجتهدی ) و به نقل از جلد دوم کتاب در محضر لاهوتيان آمده  است  که به دلیل نکات برجسته اخلاقی به عنوان یک بخش مستقل تقدیم می گردد .

 

 

حکایات در ادامه مطلب ............

ادامه نوشته

میرزا احمد عابد نهاوندی (مرشد چلویی) ره

مرشد چلویی 

زندگینامه و حکایات مرحوم مرشد چلویی (ره)

بیشتر آنچه از جناب مرشد به جای مانده عمدتا مطالبی است که توسط نوه ایشان آقای علی عابد نهاوندی و در کتاب بهترین کاسب قرن آمده است . کلیه مطالب این بخش توسط ایشان نقل شده است .

نگاهی به زندگی و کار مرحوم حاج مرشد چلویی

از جمله عباد مخلص خداوند سبحان ، عارف حکیم مرحوم حاج میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به«  مرشد چلویی» و متخلص به (ساعی) است .
 کسی که به افق نبوت و ولایت دسترسی پیدا کرده و معلوم است که در دنیا چه رفتاری  خواهد داشت .

نوه ایشان نقل می کند :

ادامه نوشته

حکایات و کرامات عارف بالله حاج محمدرضا الطافی

الطافی

عارف بالله و ابوالشهید حاج محمدرضا الطافی(حفظه الله)

حاج محمد رضا الطافی نشاط، فرزند خداداد، در سال 1305 هجری شمسی در یکی از روستاهای شهرستان « بهار» در استان همدان به دنیا آمده است. دوستان و آشنایان او را «حاج محمد» می خوانند. تا پیش از عزیمت به همدان، در زادگاه خود به کشاورزی می پرداخته. اما در سال 1331 به همدان می آید و به لحاف دوزی مشغول می شود. تا امروز نیز ساکن همدان است.            

و اینک حکایاتی از ایشان ...    

بقیه در ادامه مطلب ...

                                                                                  

  

ادامه نوشته

حکایات و کرامات آیت الله شیخ حسنعلی اصفهانی - نخودکی

پدر

شیخ حسنعلی اصفهانی(ره) فرزند علی اکبر فرزند رجبعلی مقدادی اصفهانی(ره)، در خانواده زهد و تقوی و پارسائی چشم به جهان گشود، پدر وی مرحوم ملاّ علی اکبر، مردی زاهد و پرهیزگار و معاشر اهل علم و تقوی و ملازم مردان حق و حقیقت بود و در عین حال از راه کسب، روزی خود و خانواده را تحصیل می کرد و آنچه عاید او می شد، نیمی را صرف خویش و خانواده می کرد و نیم دیگر را به سادات و ذراری حضرت زهرا علیها السلام اختصاص می داد. 

بقیه در ادامه مطلب ...
 

ادامه نوشته

لطایف تلخ و شیرین 1

الله الله و استجابت دعا

شخصي در تاريكي شب ، در حال دعا با سوز و گداز ، الله الله مي گفت ، شيطان نزد آن دعا كننده آمد و گفت: آن قدر الله الله مي گويي و جواب نمي شنوي. چرا اصرار مي كني؟ اين همه سوز و دعاي بي اثر بس است.
آن شخص نااميد و افسرده شد و دلش شكست. در عالم خواب حضرت خضر را ديد كه به او فرمود: چه شده الله الله نمي گويي مگر از راز و نياز پشيمان شده اي؟ آن شخص گفت: آخر هر چه مي گويم ، جواب نمي شنوم ، بنابراين نا اميد شده ام. حضرت خضر فرمود: مگر بايد جواب خدا را از در و ديوار بشنوي؟ همين كه الله الله مي گويي معنايش اين است كه جذبه اي خدايي تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود كشانده است.
گفت آن اللهِ تو، لبيك ماست
و آن نياز و درد و سوزت ، پيك ماست.

ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يا رب تو لبيكهاست.(۱)
پس از اين معاني و هشدار، فهميد آن ندا از شيطان است و نبايد نااميد از حق شد كه اين الله الله دليل راهيابي و پذيرش به آن درگاه است.(۲)
ـــــــــــــــــــــــــ

۱- مثنوی معنوی دفتر سوم صفحه ۳۵۲
۲- داستان هاي
مثنوي، ج2، ص48

گفته های ناب 1

حاج میرزا اسماعیل دولابی

 

کلامی عرفانی از عارف بالله مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی

شيعه، تربت كربلاست     
شما وقتي تشنه مي‌شويد اگر پنج دقيقه طاقت بياوريد، آخر سر هوار مي‌زنيد، يا دعوا مي‌كنيد كه آب بياور- يا خودتان طرف آب مي‌دويد. عطش كه زياد شود، اختيار آدمي را مي‌برد. اين تازه عطش ظاهري است.
.          بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته